امسال سال خیلی عجیبی بود...تا ماه دی اصلا باورم نمیشد باز نزدیکه عیده....از خونه تکونی و مهمونی ها تا چهارشنبه سوری و سیزده به در...هفت سین چیدن و ....در حین مرور 10 ماه سال ,در 2 ماه چنان شوک های عجیبی بهم وارد شد که هنوزم باورم نمیشه....عزیزانی از بینمون رفتن...در بعضی از خونه ها واسه همیشه بسته شد.....دل دوستام شکست و با دلتنگی ابدی پیوند خورد...اشک و بغض همدم همیشگی عزیزام شد....صدای ضجه هاشون مدتهاست خنده رو ازم گرفته....گاهی وقتی بغلشون میکردم و از خدا واسشون صبر می خواستم حس میکردم خیلی قوی هستم...اما الان که تو خلوت خودم ساعتها اشک میریزم میفهمم که خیلی ضعیفم...هنوزم این مدت چیزی از حکمت خدا دستگیرم نشد....
هادی بهم میگه: این نیز بگذرد...اما عید امسال باید بجای "عیدت مبارک" به عزیزانم بگم:جای عزیزانتون خالی...همین. . . .

پ.ن1:خدا را شاکرم به خاطر خانواده ای که می تونم همیشه به پشتوانه اونا قوی و با اعتماد به نفس قدم بردارم...به خاطر نعمت سلامتی و به خاطر بهانه های بیشمار برای باز امیدوار و شاد شدن....
پ.ن2:از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن...مگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.."Sun Light"
پ.ن3:میشه پرنده باشی اما رها نباشی؟
پ.ن1:4 سال نفسمو حبس کردم...
گاهی فکر کردن به بعضی ها لبخندی را روی لبانت می نشاند...چه زیباست این لبخندها و چه دوست داشتنی اند این بعضی ها...
پ.ن5:آسمونتون آبی- دلتون سبز -روگارتون پرتقالی باد.
