مرا فریاد کن...
همچو قاصدکی خسته
پس از سفرهای بسیار و عبور از
آسمانهای بیکران
و دشتهایی از شقایق
و فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را
زیر پای خویش.
اما نشانیت...
نشانیت را در پس ابرها جا گذاشته ام
مرا دریاب...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن...
تا عشق را جویبارت کنم.
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ و ساعت 20:0
