تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
تولد میگیرییییییییییییییییییییم... . 

17 آبان 1382(شنبه)

تنها چيزي كه ثبت كردم همينه:

سمبل:كژدم _ عنصر وجود:آب _ سياره:پلوتون _ رنگ محبوب:قرمز تيره _ سال:گربه ماه: عقرب روز:يكشنبه _ شعار:من آرزو مي كنم _ سنگ خوش يمن: سيليس _ شخص:ثابت- تاثير پذير- حساس- راهنما و تعيين كننده خط مشي...

17آبان1383(يكشنبه)

امروز خيلي خوش گذشت...واسه افطار دوستامو دعوت كردم...جشن تولد خوبي بود...از خدا خواسته بودم واسه تولدم بارون بياد كه اومد...

17آبان1384(سه شنبه)

سلام فهيم"يه نامه به خودم كه پر بود از گلايه از آدمهايي كه يادي ازم نكردن..."...

يادمه سال 84 يه آدم بدبين بودم...شب يه كوچولو بارون اومد...

17آبان1385(چهارشنبه)

صبح كلاس رياضي داشتم....كلاس خوبي بود....دوستام اصرار داشتن شب رو كنار هم باشيم و همون اندازه من دوس داشتم شب رو تنها باشم...و تنها هم سپري شد....بيشتر كتاب خونم"كوري"...چيزي كه خيلي برام تو اين روز لذت داشت كامنتهاي وبلاگم بود و هداياي كه ازشون گرفتم....از اولين ستاره شب-مهراوه-آرش-سلطان بانو....هنوزم 17آبان85 پربييننده ترين روز وبلاگمه...

اما شب باورن نباريد.... ؟

17آبان1386(پنجشنبه)

صبح با نازي زديم بيرون....8:15تا13:30....يه تولد كوچيك به صرف شير موز هويج بستني...وخيلي هم خوش گذشت....شب خونه بابا بزرگم كه شيرينشو بابابزرگم داد و شام رو پدر بزرگم...

17آبان1387(جمعه)

عجيب ترين تولدم بود....شب قبلش چندتا هديه گرفته بودم....ولي جمعه يه جور ناجوري بود...هادي به شدت سرماخورده بود..دكتر و استراحت....صبح فرداش باز عازم پادگان بود ...نميدونم شاد بودم و نميتونستم بروز بدم يا ناراحت بودم و مي خنديدم...

سميرا-فرزانه-فاطمه-مريم-نازي-مائده ...تبريك تولد و ازدواج با هم!!!

17آبان1388(يكشنبه)

هادي دوستش و خانومش"دوست خودم" رو براي امشب دعوت كرده كه بريم بيرون....14آبان هم تولد مختصري رو مامان اينا برام گرفتن....

.

حالا كه سالنامه ها مو ورق زدم و چند صفحه اي رو مرور كردم كلي از خاطرات برام زنده شد....حالا مي فهمم بزرگ شدن يعني چي؟؟؟

از اينكه انتظاراتم عوض شده...خواسته هام و ....

دوستهاي واقعيم هنوزم به يادم هستن...شيريني تبريك ساده الان خيلي بيشتر از هديه گرفتن هاي سابق شده....اينكه هنوزم تو اوج درس و زندگي و دانشگاه و فكرهاي جور واجور 17 آبان رو يادشونه...

پ.ن:هنوزم برام يه معماست كه چرا مثل بچگي هام عاشق تولدمه...شايد چون درست وسط پاييزه...واسه پرتقالي بودنش...باروني بودنش و ....

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 12:33
 

 بيكار....نشستن تو ماشين و ديد زدن آدمها رو به هر چيز ترجيح ميدادم...

ضبط ماشين داره ميخونه...رندان سلامت مي كنند...جان را غلامت مي كنند

1-نديده بودم تا حالا...به ذهنمم خطور نميكرد....يه موتوري با يه تيپ توپ...با يه بطري نوشابه...خدايا مگه براي قضاي حاجت اينقدر جا كمه كه پشت درختو انتخاب كرده....بيچاره چه به حالش گذشته....

فهيم تو چقدر خوش بيني....چيكار ميكنه با اون موتور پشت درخت....

حيف ديدم كه ميبينمش و رفت....

بابا عجب رويي داري به خدا....10 دقيقه نشد اومد ديدم بطري رو پر كرده از بنزين و رفت....تا آخرين لحظه اي كه بودم ميگفتم احتمالا اين موتوره خرابه اومده بنزينشو كشيده ببره...و بالاخره ديدم يه برادر بسجي اومد و استارت اثر نكرد و موتورو دس گرفت وبرد....

2-عجب تيپاي توپي دارن اين دخترا....ا خدايا چقد قيافه اين آقاهه كه داره متلك ميندازه آشناس...بعد از كلي فشار آوردن به ذهنم فهميدم كه....شازده آقا داماد عروسي هفته پيشه...

تصميم گرفتم من سرمو بندازم پايين خيلي بهتره واسه خودم البت...

...

هادي ميگه خانوم ما قمار بازه...تا بيكار ميشه هادي يه دس حكم بزنيم يا داره فال ميگيره يا شام هر جا ميخوريم قليونش خوب باشه...

يهو وسوسه شدم تو اون تاريكي هوا يه فالي بگيرم...خدايا بگو دل من وهادي الان در چه حاليه...كجاس؟؟؟

چيزي شد كه فكرشو نمكيردم...

خدايا دل من كجاس...؟؟؟دل من كجاس كه من نميدونم...دوسش دارم پس دلم كجا مونده....

...

پ.ن1: 17آبان نزديكه...كامنتاي تولدم از الان پذيرفته نيست....فقط هدايا رو از الان قبول مي كنم...

پ.ن۲:سبز بوديم و هستيم و خواهيم ماند... .

...

پ.ن۳: 8سال پيش وعده كرديم واسه 8/8/88 ساعت 8شب پارك 7تير....

دلهره دارم...يكي تنها مياد...يكي با شوهرش مياد...يكي با بچش مياد...يكي مث نازي يادش هست ولي يزد نيست كه بياد....نگرانم واسه اونايي كه نميان...

 اضافه نوشت به تاریخ۱۰ آبان

قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني

من درد مشتركم...مرا فرياد كن...

 

وعده ما ۴ روز قبل از تولد من..همین.
|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 19:59