خواستم به گفته نازي كمي هم شاد بنويسم...
مينويسم در حاليكه دارم گوش ميدم:بيا بنشين بگو بشنو بگو بشنو سخن شايد فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد...
قبل از شروع ماه رمضون بود....تلفن زنگ خورد....مثل هميشه گوشي رو بايد داد دست مامان...."..."واسه امر خير....نميخوام....نخواستن كه شاخ و دم نداره....هيچ كسي رو ندارم....هيچ معيار خاصي هم ندارم...اصلا بهش فك نكردم تاحالا...نميخوام...از من انكار و از اونور هم اصرار نه كه فقط يه علت؟؟؟
علتم فقط براي خودم قابل درك بود....شروعي بود براي من به قيمت پاياني ديگر كه اصلا دلم راضي نبود...اين حرف اصلا اجبار قبول نميكنه....ميگيم نه...
نميدونم چي شد...چرا خواست خدا اينجوري بود....گفتم باشه بگين بيان...دير گفتي...فكرش مثل يه خوره افتاد به جونم كه ...ميدوني شايد يه روز بازخواست بشي...ميدوني خدا آدماي مختلفي رو مياره تو زندگيت ولي حق انتخاب با توئه...؟؟؟
ماه رمضون سال پيش سخت گذشت...يكي ميگفت نگي به شوهرت...آخه چيو نگم؟؟؟اينكه تموم حواسم رفت پيش كسي كه نديده بودمش....حتي تو اسمش هم شك داشتم...كسي كه نخواسته بودمش...و باز هم در نبرد بين انديشه و احساس آنكه هميشه مي بازد ...منم!
و جدالي سخت در درون كه ....:خدايا اگه اشتباه كردم خودت درست كن....ولي اگه مال من نيست بهم بگو....خدايا...هر جور دوس داري منو امتحان كن فقط اينجوري نه!!!
آخرين روزهاي ماه رمضان...جسمي بي رمق و روحي خسته تر...انتظار جواب از خدا به اوج خودش رسيده...مثل لحظه اي كه ميدوني الان زنگ در خونه رو ميزنه و ....
تلفن زنگ خورد...گوشي رو برداشتم و بدون توجه به شماره:مامان بگين بيان.
...

...
خيلي ناباورانه داره ميشه يكسال...و ماه رمضان امسال خوبم وشاكر...
نازي عزيزم...شيريني هاي دعواي خودمو خدا رو با تو قسمت كردم وشيريني هاي ديگرشو تو از چشماي من خوندي...هميشه همه چيز همان جور كه تو ميخواهي نيست"تو يا من يا ..."اگر دلگير مينويسم براي اون توانايي هست كه خودت ميدوني هنوز لنگشم...
بي شك ته زمينه زندگي من سراسر شاديه...فقط گاهي خيلي كوچك دست و دلم ميلرزد... !؟
(وقتي كه زندگي
در فاصله ي امروز تا فردا
مسيرش را تغيير مي دهد!
وقتي نقشه هايي كه كشيده يي
در فاصله ي امروز تا فردا
چون حباب هاي كوچكي مي تركند!
وقتي چيزي كه در ظاهر اهميت داشت
در فاصله ي امروز تا فردا
بي اهميت مي شود!
تنها رها كردن برايت باقي مي ماند
دعوت به مبارزه
تا از اين دگرگوني عظيم
جسارت راهي شدن بيابي!)
د.ن1-آهنگي رو كه گوش ميكنم آهنگ "زبان آتش يا تفنگت را زمين بگذار" استاد شجريان...
د.ن2-بعد از خوردن شيريني و شام اين وصلت ما همچنان منتظريم تو هم خوشحاليي كه گفتي رو بروز بدي...
د.ن3-و اون پايان رو به پايان رسوندم...با يادآوريش يك چيز به ذهنم مياد....هنوز ميتونم بيشتر عشق بورزم...
د.ن۴-کاش این شبهایی که بویی و رنگی از علی نمانده ...اینقدر دم از عدالت علی نمی زدند.
د.ن۵-التماس دعا... .

