تبليغاتX
دلنوشته های فهیمه ::
این قافله عمر عجب میگذرد... 

هميشه از خدا ميخواستم روز تولدم بارون بياد...شايد چون بارون رو خيلي دوس دارم...حتي اگه شده به اندازه چند قطره...كه فقط خودم بفهمم....

واي كه ديروز چه باروني اومد... عجب هديه اي خدا بهم داد!!!"حدس علتش راز ميمونه"

                                                                  روزي1000بار ميگم خدايا شكر... .

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 10:18
هنگامی که نیستی... 

هنگامي كه نيستي

صندلي خالي ات را لمس مي كنم

و اشيايي كه از تو  سخن مي گويند!

 

هنگامي كه نيستي نگاهت را در ذهنم جست و جو مي كنم

به صدايت در درون خود گوش مي دهم

و نشانه هاي عشق را دوباره كشف مي كنم!

 

هنگامي كه نيستي

خود را فقير مي بينيم

رنگ ها كمرنگ مي شوند

همه چيز در انتظار غرقه مي شود

و ساعت ها از طپيدن باز مي مانند!

 

هنگامي كه نيستي

هشياري را تقويت مي كنم

براي شناختن بخت ياري و عظمت عشق

و زنده گي مشترك!

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 14:37