تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
 

 

خب من به يه بازي دعوت شدم از طرف ایشون....

چقدرم درد سر داره اين بازي...بايد كل آرزوهاتو تو ذهنت مرور كني....

بعد ببيني كدومش يا كدوماش محالن....

براي من كه ييهويي عوض شدم هيچ چيزي رو توي گذشتم جا نذاشتم كه حالا آرزوشو داشته باشم...

واسه الانمم همه چي رديفه....هر چي ميخوام دارم....يه چيزايي رو هم شايد چون مطمئن بودم كه نميتونم به دس بيارم اصلا بهش فك نكردم و ديگه از محدوده آرزوهام خارج شدن... گاهي تو روياهام يه يادي ازشون ميكنم....واسه آينده نه چندان دورم كلي آرزو دارم كه اونا هم شكر خدا هيچ كدومشون محال نيستن....فقط كافيه من يه ذره تنبلي رو بذارم كنار و....وگرنه خدا هيچ نعمتي رو ازم دريغ نكرده و.....

البته يه چند تا (چيز) محال تو ذهنم هست ولي مطمئن نيستم آرزوم باشه....يكيش اينه كه دوران دبيرستانمو فوق العاده دوس دارم....دوران بچگيمو هم خيلي خيلي دوس دارم....ولي زندگي الانم رو اينقدر دوس دارم كه آرزو نميكنم كاش برگردم به اون دوران....

پس با اين حساب من آرزوي محالي ندارم.....مزيت اين بازي واسه من اين بود كه يكبار ديگه فهميدم كه خيلي خيلي خيلي خوشبختم....

من بهترين دوستم مهرنازرو به اين بازي دعوت ميكنم...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:13
اگه بگی دیونه میدونی جوابم چیه... 
باور کن خودمم نمیدونم چرا اینجوری شد...

ولی خوشحالم که اینجوری شد...خیلی خوشحالم(کور شود هر انکه نتوان دید)

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:25