تبليغاتX
دلنوشته های فهیمه ::
ولنتاینتونhappyباشه 

و به عادت همیشگی سلام...

و به عادت همیشگی بی مقدمه

همه تو حال و هوای ولنتاین و سپندار مزگان واز این حرفان.....بنده نه اینکه خوشبختانه خوشبختانه خوشبختانه از خرید هدیه به این مناسبت معافم نه به روزش گیر میدم نه به نوشتن عشقولانه ای اینجا.....فقط این روز رو تبریک میگم به اونایی که باید و یه جمله قشنگ

...اگر در زندگي جرأت عاشق شدن را نداري، لا‌اقل شعور معشوقه بودن را داشته باش

 

Dont use time or words

carelessly

neither can be retrieved

 یه تبریک کوچولو

آهای تویی که عاشق یاسی منی که عاشق شقایقم بهت میگم......ولنتاین مبارک.

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:23
برای تو که اومدی بمونی... 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

گذشت ...1 ماه گذشت و چه خوب گذشت...یک ماه پیش تو همین لحظه شاید ....شاید لحظه سخت رفتن و ایندفعه من بودم که نازنینی رو بدرقه میکردم...

باشد این بار نگاهم به نگاه تو بیفتد

به جز از عشق نگویم

و گلی سرخ

به دستان تو تقدیم کنم

و همان حس غریبی

که زبان جرات وصف و

قلم قدرت رسم کلماتش نتواند

که همان شور عجیبی است

که از دیدن چشمان تو آشفته کند

قلب و نهانم

به تو تقدیم کنم...

نمیدونم چرا کلمات تنهام گذاشتن....نمیدونم چرا هیچ واژه ایی همپای دلم نمیاد تا فقط گوشه ای از احساساتمو برات بگم...ولی خیالی نیست...چون تو به دوست داشتن من ایمان داری...مگه نه؟

باور کن صدامو باور کن...صدایی که تلخ و خسته ست

باور کن قلبمو باور کن...قلبی که کوهه اما شکستست

شکستست

باور کن دستامو...باور کن که ساقه ی نوازشه

باور کن چشمامو باور کن که یک قصیده خواهشه

و سوسوی عاشق شدن التهاب لحظه هامه

حسرت فریاد کردنه اسم کسی با صدامه

اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه ست

پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه ست

باور کن اسممو من فصل بارون و برگم.عطر و باغ و گل و شبنم

درختم درخت خشکی تو دست تگرگم

باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم

باور کن حرف منو باور کن که من همیشه عاشقم.

و بـــــــــــــــرای تـــــــــــــــــــــــــو

 

 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:48
... 

The best and the most

beautiful things in the world

cannot be seen or even

touched they must be felt

within the heart

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 12:39
دلم هوای پرواز کرده... 

من این موقع صبح اصلا اشتها ندارم.نمی تونم صبحانه بخورم!

نگاهش رو از روی استکان چایی با حالت قهر به ساعت دوخت و در حالی که شاکی به نظر می رسید گفت:نگا کن.هنوز شیش نشده.ببین هوا چقدر تاریکه...می دونی من چقدر از تاریکی بدم میاد.اصلا می دونی تقصیر توئه اگه یه کم اصرار کرده بودی طرف خونه رو به ما اجاره می داد اونوقت لازم نبود من برای رفتن به اداره ساعت شیش از در خونه بیام بیرون...توی سرما...توی این تاریکی...

همسرش سعی کرد لبخند بزنه.به نق نق های زنش عادت کرده بود.گفت:در عوض اینجا بزرگتره.ببین یه میز چهار نفره توی آشپزخونش جا گرفته. آخرین واحدش هم اجاره رفت.خدا کنه اینم مثل بقیه همسایه ها خوب باشه.- لا اقل گه یه ماشین می گرفتی مجبور نبودم صبح به این زودی پاشم.به خدا بدبخت ترین آدما هم الان یه چهار چرخه دارن..

- می دونی به نظرم همسایه جدیدمون یه نوازنده باشه.دیروز دیدم که یه پیانو بزرگ سه پایه سیاه رو می بردن داخل.می گن تنهاست.زن و بچه نداره.فکر کنم از اون استادای پیر باشه که...- برو بابا حوصله داری.حالا از این به بعد باید صدای دینگ دینگ پیانو رو هم تحمل کنم.وااای چرا هوا روشن نمیشه.پاشو همه چراغارو روشن کن قلبم گرفت!

مرد از جا بلند شد.دوتا لوستر پنج شاخه و یک آباژور پایه بلند رو روشن کرد.

- آخیش...لا اقل حالا جلوی پامو می بینم.ناهارت یادت نره ها.من رفتم.اگه خوردم زمین تقصیر توئه.خیابونا یخ زده.هوا هم که تاریکه...

در بسته شد.

توی حیاط همسایه جدید رو دید.آروم به هم سلام کردن.پیر نبود.یه مرد جوان.خوش لباس.صورت اصلاح کرده.با بوی خوش ادکلن و یه عینک بزرگ.همسایه لبخند قشنگی زد و گفت:صبح زیباییه.سرد و زمستونی.بیرون حتما یخبندونه.من همسایه جدید شما هستم.به زودی میام و با همه آشنا میشم.

حس عجیبی در صدای مرد همسایه بود.حسی آشنا.حس زندگی...

-خوشحال میشیم.تشریف بیارید...شما هم مثل من مجبورید صبح به این زودی از خونه بزنید بیرون.ماشینم که ندارید.هوا هنوز روشن نشده.من از تاریکی متنفرم.

مرد همسایه دوباره لبخند زد.با یک حرکت عجیب در رو باز کرد و گفت:من از سمت چپ می رم شما؟-من می رم ایستگاه اتوبوس.سمت راست...-پس تا بعد...روز خوبی داشته باشید...خدانگهدار

از چیزی که دید قلبش فشرده شد.دستاش شروع به لرزیدن کرد.حالت تهوع بهش دست داده بود.همونجا روی یخ ها نشست.از خودش بدش اومد.از خودش که گفته بود از تاریکی متنفره...

از زیر پالتوی گرون قیمت مرد همسایه یه عصای سفید بیرون اومد.

مرد همسایه با صدای زیبایی زمزمه می کرد: یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...

می خوام بار سفر ببندم.....می خوام برم از اینجا

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 15:21