تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
یلدا اومد و پاییز رو برد......بهترین پاییز رو 
|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 13:27
ولی... 
|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 22:48
مطلبم عنوان نداره... 

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش

دوست دارم

نوشته شده توسط ... در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 10:58
... 
نوشته شده توسط ... در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 0:17
احساس سوختن بی تماشا نمی شود...آتش بگیر تا که بداند چه می کشم 

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،

مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی

مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد!
مرداب تنهاست و من تنها تر...

بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و

تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم؟!

تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند...

خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین...

دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت!

آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟

تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
"
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت..."

می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را

لبریز از آمدنت خواهی کرد...

مرا همانگونه ببین که هستم ،

همانگونه که تو را دوست می دارم...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،

پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم...

به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،

به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد...

با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس...

اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که

همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود...

تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال..

بیا و مرا از عشق سیراب کن

تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند

پس بیا و با من باش..

برگرد و باز با من باش و با من بمان... .

.......... .

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 9:6
MY RULES 

سلام....همینجوری کتاب "جایی که پیاده رو تموم میشه" رو ورق می زدم از این خوشم اومد....خیلی باحاله...اگه نتونستین معنی کنید بگین تا ترجمه شو بذارم...نوشته شل سیلور استاین..

خیلی با نمکه.....این قانون ها واسه من نیستا...واسه این نی نی کوچولومه

این ترجمشه که خواسته بودین

اگه می خوای با من عروسی کنی اینه اون کارایی که باید انجام بدی

باید یاد بگیری که چه جوری یه خوراک مرغ عالی بپزی

باید جوراب های سوراخ سوراخم رو بدوزی

ذهن آشفته ام رو آروم کنی

یه فوت و فنی برای خاروندن پشتم جور کنی

کفش هام رو همیشه پاک و براق نگه داری

وقتی هم که من استراحت می کنم برگ ها رو با چنگک جمع کنی

موقعی که تگرگ یا برف میباره پاشی

سر راه رو پارو کنی...وقتی هم حرف می زنم ساکت و آروم باشی

دیگه بگم __ هی _____ کجا در رفتی؟

 

:If you want to marry me,heres what youll have to do

.You must learn how to make e perfect chichen-dumpling stew

.And you must sew my holey socks

.And soothe my troubled mind

.And develop the knack for scratching my back

.And keep my shoes spotlessly shined

.And while I rest you must rake up the leaves

.And when it is hailing and snowing

 .You must shovel eht walk...and be still when I talk

؟And__hey__________where are you going

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 8:31
انتظار... 

امشب که آمدی به خوابم می‌بینی

توی آن همه تاریکی

هیچ خوابی را نمی‌خواهم

جز نوازش دستانت

بگذار تمام لحظه ها را بیدار بمانم و یکی‌یکی بشمارم

برای آن لحظه که ته چشمان خیست غرق خواب می‌شوم

کاش می‌توانستم لحظه ها را نقاشی کنم

ببینی چه شکلی دوستشان دارم

انتظار را چه رنگی کنم دلت نگیرد

راستی تا چند بشمارم!

انگشت‌هام تنها کافی نیست

درمانده می‌شوم که نیستی

ابرها را چقدر تماشا میکنی که توی شکل هاشان پیدایت می‌کنم

بعد می‌باری و من برای باریدنت جان می‌دهم

و

عطرت مرا با خودش می‌برد

بیدار که می‌شوم همه جا بوی تو می دهد

انگار در را که بستی چشم باز کرده باشم

این بار آمدی قد یک نظر بیشتر بمان

ببینی که می‌بینم نیستی چه شکلی می‌شوم

برای توست که بیدار می‌شوم

تمام خاطره‌هامان را چند باره زندگی می‌کنم

به اینجا که می‌رسم پا بپا می‌کنم بیبینم نیامدی

باز رنگ انتظار می‌شوم و لحظه‌ها را قدم می‌زنم...

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم؟1

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 17:42
بازم سوال... 
 به نام اونی که منو از همه بیشتر دوس داره...

یکی از دوستام یه خوابی واسم دیده بود...سعی کردم زیاد به اون خواب فکر نکنم....ولی گریه های اون خیلی واسم عزیز بود....

اصل خواب این بودش که من مرده بودم و"چرا گریه میکنی.؟؟؟نزن خودتو.!!!4 تا شاخ مو داری بذار بمونه رو سرت ...!!!ای بابا...رفیـــــــــــــــــــــــــــــق....خواب دیده بوده.؟!؟!" اومده بود خونه ی ما و تو اتاق من ....در رو بسته بوده و یه عالمه گریه کرده بود.....وقتی خوابو واسم تعریف می کرد هنوز نفس نفس می زد....

البته یه دوست دیگه هم زیاد خواب مرگ منو می دید....شاید چون زیاد بهش فکر میکرده..به هر صورت طبق تعبیر عامیانه من عمرم طولانی میشه...ولی یه سوال اومد تو ذهتم که شما باید جواب بدین..

اگه یه روز دلنوشته های فهیمه رو باز کردین و پست اخرش از مرگ من نوشته بود چی کار می کنید؟یعنی چی نظر میدین؟

البته به نظر خودم مرگ قشنگترین و زیباترین هدیه ای هست که خدا به بنده هاش عطا میکنه...{برای اطلاع بیشتر که چرا من به این باور رسیدم به وبلاگ گیلاس های آبی مراجه فرمایید.}

یادت باشه...مشکلی ندارم که آرزوی مرگ داشته باشم....ولی از مرگ گریزون نیستم..."البته فکر کنم تا تو شرایط مورد نظر قرار نگیرم نتونم به این باور برسم"

منتظر جوابتون هستــــــــــم.

.

.

امروز تولد سمیــــــــــــرا جونمه.....سمیرا جونم تولدت هوارتا مبارک....

in yani chi?

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 14:50
آ مث آه 


شب و این سکوت و تنهایی من
قصه ی تکراری گریه و هق هقای من
همیشه کنار این پنجره ی خاطره ها
می شینم ، منتظرم ، بازم میای به یاد من ...

همیشه سکوتتُ با گریه هام خرد می کنم
می شکنی این دلمُ بازم فراموش می کنم
می دونی دوست دارم خیلی زیاد ؟
پا گذاشتی تو دلم ، دیگه رهات نمی کنم ...

رفتی و بسته شده ، پنجره در نبود تو
چشمه ی ترانه هام ، خشکیده بی نگاه تو
بشکن این فاصله رو ، پرپر شدم ای نازنین
دل من تنگ واسه ، برق چشای ماه تو ...

اینا دردای من ِ ، تو این شبا
آره تو نیستی ولی ، پیچیده عطرت تو هوا
اینا اعجاز فقط نگاه توست
ندیدی چی اومده سر دلم ، ای بی وفا ...

bihoode enkar mikonam
 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 11:28
بی عنوان 

جریمه دوست داشتن تا ابد مشق شب نوشتن

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 16:17
ســـــــــــــــلام 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

من 20 ساله اومدم با یه دنیـــــــــــــــــــا شرمندگی به خاطر این همه لطف که دوستام نسبت به من داشتند....تا به حال تجربه نکرده بودم که هدیه گرفتن از دوستایی که خیلی برات عزیزن و لی هیچ شناختی ازشون نداری چقدر لــــذت بخشه.......یکی از قشنگترین تولدهایی که داشتم همین تولدم بودم....خدا کنه بتونم لطف همتونو جبران کنم.

گفته بودم که می خوام از این به بعد شاد بنویسم...فریاد زدم و همه ی غم هامو نادیده گرفتم ولی....

شاید این شعر هایده حرف دلمو بهتر بگه....

گرمی مستی میاد-توی رگهای تنم-می بینم دلم میخواد-با یکی حرف بزنم-کی میاد به حرف های من گوش بده-آخرین غریبه هستم با همه-یکی آشنا میاد به چشم من-ولی از بخت بدم اونم غمه-ولی از بخت بدم اونم غمه

باز دلم مثل همیشه خالیه-باز دلم گریه تنهایی می خواد-بر می گردم تا ببینم کسی هست-می بینم غم داره دنبالم میاد-می بینم غم داره دنبالم میاد

غمی نیست...فقط اندازه ای که بعضی وقتا بی دلیل بری تو فکر....

این دفعه رو مث همیشه نمی نویسم ولی شاد نوشتنم دلنوشته نمیشه....

شاید یه سوال بد نباشه......وقتی این سوال از من پرسیده شد..یه کمی فکر کردم..ولی جوابم درست بود....سعی کن تو یه زمان کوتاه جواب بدی...

تصور کن"اگه حتی تصور کردنش سخته!"

تو یه شب بارونی تو یه جاده تاریک تنها مشغول رانندگی هستی...صندلی عقب ماشینت رو پر کردی از وسایلی که باید همراهت باشن و در هر صورت نمی تونی جای اونا رو تغییر بدی....اگه تو باشی اون وسایل هم باید باشن و یادت باشه تو اون جاده غیر از تو دیگه هیچ کس نیست!

در حین رانندگی میرسی به یه ایستگاه با سه تا مسافر.1-یه پیرزن2-بهترین دوستت و3-نامزدت

عکس العملت چیه؟چیکار می کنی؟

یادت باشه...صندلی های عقب رو در هیچ صورتی نمی شه خالی کرد و تو اون شب بارونی تو تنها مسافر اون جاده ای!

یا بعد متنو ویرایش می کنم و جواب رو دنباله نوشته هام میذارم یا تو آخرین کامنت.

.

بازم به خاطر این همه لطف و مهربونی ممنـــــــــــــــــــــون.

واسه شما که خیلی دوستون دارم

|لینک دائم|
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 9:15