هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه...هیچ وقت اینجوری از دست خدا شاکی نبودم...هیچ وقت اینجوری اشک نریخته بودم...هیچ وقت اینجوری احساس تنهایی بهم دست نداده بود......چون خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم فکر میکردم بتونم باهاش کنار بیام...با خودم میگفتم:"فهیم...چرا اینقد خودتو عذاب میدی؟درست میشه...تموم میشه..حداقل حالا که هست..حالا که می تونی به خودش بگی چقد دوسش داری..به آخرش فکر نکن..اینجوری هم خودتو عذاب میدی هم اونو نگران می کنی!"به همه عقایدم پشت پا زدمو پیش رفتم...چشمامو بستمو دیگه همه چی رو بی خیال شدم...دلو زدم به دریا...گفتم هر چه بادا باد...بذار یه بارم مث بقیه باشم...یه بار هم مث بقیه فکر کنم...
میدونم که تا همیشه خاطراتش تو ذهنم حک میشه...میدونم که لحظه به لحظه ای که گذشت مث یه فیلم جلو چشمامه...ولی نمیگم...هیچی ازش نمی گم...چون دوس دارم تو دلم راز بمونه...اونجوری خیلی قشنگتره...ولی بذار از آخرین لحظه ش بگم...تنم یخ کرده بود...دستام می لرزید...یه بغض خیلی بزرگ گلومو فشار میداد...به هیچ چیز نمی تونستم فکر کنم...حتی حرفهایی که آماده کرده بودم که وقت خداحافظی رو کنم...یه تلنگر یه حرف یه حس کوچیک لازم بود که راه رو واسه اشکام باز کنه و منو راحت کنه...ولی مث همیشه................ .
سه روزه زندگیم همینه...
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ
نه این که رفتنت سادست
نه این که می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ همین حالا
خداحافظ.........
آهنگو گوش میکنم...اشک میریزم و زیر لب زمزمه می کنم...خداحافظ...خداحافظ...خداحافظ..خداحافظ
بالاخره اون کار رو انجام دادم...همون کاری که ازم خواستن...همون کاری که می گفتن بهترینه...همون کاری که آخر راه رو بهم نشون می داد؟!
گفتن خداحافظ و ترکیدن یه بغض که چند روزی تو دلم جنجال به پا کرده بود...اشکایی که از چشام میومد و با خودش یه عالمه حرف نگفته رو می برد...اشکایی که می خواستن آرومم کنن...می خواستن به لبای خشکیده جون بدن...اونقدر اون گریه واسم لذت داشت که نمیخواستم تموم بشه...صدام بلندتر شده بود...میون اشکام التماس میکردم...خدایا به حرمت عشقی که تو دلم گذاشتی قسمت میدم ........ .
چه سختی لذت بخشی...چه خداحافظیه شیرینی...چه دل کندن عجیبی...
دیگه هیچی نمیخوام بگم....حقیقتا وقتی نباشه حرفی واسه گفتن ندارم...فهیمه یه مدت میخواد استراحت کنه...یه مدت کوچیک واسه یه فراموشی بزرگ...فهیمه به خودش قول داده که مسیر زنگیشو عوض کنه...می خوام یه بارم که شده با خودم صحبت کنم ببینم می خوام چیکار کنم...می خوام ببینم این فهیمه....... !
واسه یه مدت کوتاه خداحافظ



