تبليغاتX
دلنوشته های فهیمه ::
من ... 

همچنان خیره به راهم تا تو بیایی .

انتظار من از تمام اقیانوس های بی انتها هم فراتر رفته :

اما هنوز از تو خبری نیست.

تمام ستارگان سپهر را با سر انگشتان لرزانم می شمارم تا تو بیایی :

اما هنوز سیمای ماهت هویدا نشده .

تمام قاصدکان پریشان را به سر تا سر جهان فرستاده ام تا از تو خبری بیاورند ،

هم آواز همه ی چکاوک هایی هستم

که از دوری محبوبی نغمه ی غم سر داده اند ،

اما هنوز از تو خبری نیست. باید قبل از آنکه ناقوس مرگ به صدا در آورند ،

قبل از آنکه آخرین شکوفه ی نارنج باز و آخرین غروب ، نمایان شود .

پیش از آنکه اولین پرستوی مهاجر کوچ کند به دیدارم بیایی و

من نیز همانند نسیمی نالان به پیشوازت می آیم.

ای آشنای دل ! یاسمن قلب شکسته ام ! مرا تا ویرانی پیش بردی

و شیشه ی صبورای ام را با سنگ دلت شکستی .

چرا به فکر نسترن های قلبم نیستی ؟

چرا به تار و پودم آتش می زنی ؟

چرا نهال آرزوهایم را که با تو شکل می گیرد و

بزرگ می شود از ریشه در می آوری؟

ای تکیه گاه من ! قبل از آنکه ستاره ی عمرم افول کند به دیدارم بیا و ساغر امیدم را از شراب عشقت پر کن.

 

بیا بهار من !

بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه

پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد"

در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود.

امشب دلم را برایت نقاشی می کنم .

بیا قلب هزار تکه ام را با دستان مهربانت شفا بده و بند بند وجودم

را با ریسمان محکم محبتت به هم بپیوند.

از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام که عبور می کنی سری به حریم تنهایی ام بزن.

من در قلبم را باز می گذارم و کوله بار عشقم را می گشایم

تا اگر خواستی در مقدس ترین خانه ی دنیا در

وسعت دل یک عاشق شیدا خانه کنی

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:46
میشد!حالا میشه؟ 

چطور مي تونيد تو اين كثافت شهر زندگي كنيد؟چطور مي تونيد بين اين همه آدم كه به خونتون تشنه هستن قدم برداريد؟

چطور مي تونيد با آدمايي كه بويي از انسانيت نبردن حرف بزنيد؟چطور مي تونيد تو اين هواي متعفن نفس بكشيد؟

همه جا دروغهمه جا خيانتهمه جا كلكهمه جا خورده شكسته هاي دل يا غرورهمه جا دعواهمه جا غم و غصه

آخه دلتونو به چي خوش كردين؟چه جوري اعتماد مي كنيد؟من خودم با اولين نگاه آدما رو مي شناسم.ولي حالا جرات نمي كنم سرمو بالا بيارم.مي ترسم.از عالم و آدم مي ترسم.من ديگه نمي تونم زندگي كنم.از همه بدم مياد.تحمل هيچكسو ندارم .از روبرو شدن با چيزي به اسم آدميزاد مي ترسم.از اين زندگي كه اطرافيانم برام ساختن بدم مياد.خسته ام.فكر مي كنم همهو مرگ تنها راه حلي باشه كه واسم مونده.قول ميدم قبل از رفتن واسه خداحافظي بيام.پس فعلا

ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت

كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت

با تو مي شد كه صدام همه جا رو پر كنه

تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه

اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي

كور و كر بازيچه باد مثل يك بادبادكي

دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم

تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم

نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي

واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي

تو يه شهر بي كسيهام تو رو از دور ميديدم

با رسيدن به تو افسوس به تباهي رسيدم

شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت

عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:1
این که دیگه عنوان نمی خواد 
khasteam
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:25
پس از غروب 

یک روز

چیزی پس از غروب تواند بود

وقتی نسیم زرد

خورشید سرد را

چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است!

وقتی

چشمان بی گناه من از رنگ ابرها

فرمان کوچ را

               تا انزوای مرگ

نادیده خوانده است.

وقتی قلب من

خرد و خراب و خسته,

                       از کار مانده است

چیزی پس از غروب تواند بود.

چیزی پس از غروب کجا می روم؟

مپرس!

هرگز نخواستم که بدانم

هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم

یک ذره

     یک غبار

خاکستری رها شده در پهنه جهان

در سینه زمین

               یا اوج کهکشان

یا هیچ!

       هیچ مطلق!

هرگز نخاستم که بدانم چه می شوم...

اما چه می شوند

این صد هزار شعر تر دلنشین ,که من

در پرده های حافظه ام گرد کرده ام

این صد هزار نغمه شیرین,که سالها

پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام

این صد هزار خاطره

این صد هزار یاد

این نکته های رنگین

این قصه های نغز

این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها

این ها چه می شوند؟

 

چیزی پس از غروب,

چیزی پس از غروب من آیا

بر باد می روند؟

یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست,

در سنگ ,در غبار,

در هیچ,

        هیچ مطلق

                 همراه با من اند؟

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:2
ستاره ی بخت من 
gh

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:45
هوا بوی نم گرفته 
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:17
سرگشته ورسوا منم 

رها کن که در چنگ توفان بمیرم/به این حال و روز پریشان بمیرم

نه می خواستی با تو آزاد باشم / نه دل داشتی کنج زندان بمیرم

گل چیده ام.... قسمتم بود بی تو / که در بستر خشک گلدان بمیرم

اگر ایستاده ام نه از ترس مرگ است / دلم خواست مثل درختان بمیرم

نه .... بگذار دست تو باشد تمامش / بسوزان بسوزم َ بمیران بمیرم

شب سوز پاییز سرمای آذر / ولم کرده ای زیر باران بمیرم

تو وقتی نباشی چه بهتر که یک روز / بیفتم کنار خیابان ....... بمیرم



 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:1